$$$$ بوي ياس$$$$


بازی روزگار را نمی فهمم؛ من تو را دوست می‌دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

 

داستان غم‌انگیز زندگی این نیست که انسان‌ها فنا می‌شوند، این است که آنان از دوست داشتن بازمی‌مانند.

 

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی‌آوریم؛ پس بیاییم آن‌چه را که به دست می‌آوریم، دوست بداریم.

 

انسان عاشق زیبایی نمی‌شود؛ بلكه آن‌چه عاشقش می‌شود در نظرش زیباست!

 

انسان‌های بزرگ دو دل دارند؛ دلی که درد می‌کشد و پنهان است و دلی که می‌خندد و آشکار است.

 

همه دوست دارند که به بهشت بروند؛ ولی کسی دوست ندارد که بمیرد...!

 

عشق مانند نواختن پیانو است؛ ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

 

دنیا آن‌قدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد؛ پس به جای آن‌که جای کسی را بگیریم، تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

 

‏‏اگر انسان‌ها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است، محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می‌شود.

 

عشق در لحظه پدید می‌آید و دوست داشتن در امتداد زمان؛ و این اساسی‌ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن

است.

 

راه دوست داشتن هر چیز، درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.

 

انسان چیست ؟ شنبه به دنیا می‌آید؛ یك‌شنبه راه می‌رود؛ دوشنبه عاشق می‌شود؛ سه‌شنبه شكست می‌خورد؛ چهارشنبه ازدواج می‌كند؛ پنج‌شنبه به بستر بیماری می‌افتد؛ و بالاخره جمعه می‌میرد!

 

فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چه‌قدر محدود است.

نویسنده: s*****n ׀ تاریخ: چهار شنبه 10 شهريور 1399برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

بازی روزگار را نمی فهمم؛ من تو را دوست می‌دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

داستان غم‌انگیز زندگی این نیست که انسان‌ها فنا می‌شوند، این است که آنان از دوست داشتن بازمی‌مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی‌آوریم؛ پس بیاییم آن‌چه را که به دست می‌آوریم، دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی‌شود؛ بلكه آن‌چه عاشقش می‌شود در نظرش زیباست!

انسان‌های بزرگ دو دل دارند؛ دلی که درد می‌کشد و پنهان است و دلی که می‌خندد و آشکار است.

 همه دوست دارند که به بهشت بروند؛ ولی کسی دوست ندارد که بمیرد...!

 

عشق مانند نواختن پیانو است؛ ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آن‌قدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد؛ پس به جای آن‌که جای کسی را بگیریم، تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم

‏‏اگر انسان‌ها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است، محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می‌شود.

 عشق در لحظه پدید می‌آید و دوست داشتن در امتداد زمان؛ و این اساسی‌ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتناست.

راه دوست داشتن هر چیز، درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود

انسان چیست ؟ شنبه به دنیا می‌آید؛ یك‌شنبه راه می‌رود؛ دوشنبه عاشق می‌شود؛ سه‌شنبه شكست می‌خورد؛ چهارشنبه ازدواج می‌كند؛ پنج‌شنبه به بستر بیماری می‌افتد؛ و بالاخره جمعه می‌میرد

فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چه‌قدر محدود است...

نویسنده: s*****n ׀ تاریخ: چهار شنبه 21 آبان 1398برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

 

شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت !

بگریه گفتمش آری : ولی چه زود گذشت !

 

بهار بود و تو بودیّ و عشق بود و امید ،

بهار رفت و تو رفتیّ و هرچه بود گذشت

 

شبی به عمر ، گرم خوش گذشت آن شب بود ،

که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

 

چه خاطرات خوشی در دلم بجای گذاشت ،

شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت !

 

گشود بس گره آن شب ز کار بسته ی ما

صبا چو از برِ آن زلف مشک سود گذشت

 

مراست عکس تو یادآور سفر ، آری

چه سان توانم ازین طرفه یادبود گذشت

 

غمین مباش و میندیش ازین سفر که ترا ،

اگرچه بر دل نازک غمی فزود ... گذشت ...

نویسنده: s*****n ׀ تاریخ: 31 خرداد 1396برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

 

گاهی فکر می کنم

از بس بی تو با تو زندگی کرده ام

از بس تو را تنها در خیالم در بر گرفته ام و

گیس هایت را در هم بافته ام

از بس فقط و فقط در رؤیا

چشمهایت را نوشیده ام و مست

شهر تنت را دوره کرده ام که دیگر

حتی اگر خودت با پای خودت هم برگردی

نمی توانم تو را با خیالت جایگزین کنم

بر نگرد!

من در حضور غیبتت از تو بتی ساخته ام

که روز به روز تراشیده تر و زیباتر می شود

با آمدنت خودت را در من ویران نکن

بگذار تنها با خیالت زندگی کنم..!

 

نویسنده: s*****n ׀ تاریخ: 31 خرداد 1396برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

 

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل

وای ، این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل اینست که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک ، غمی غمناک است


نویسنده: s*****n ׀ تاریخ: 31 خرداد 1396برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

 

 

بندی به پای دارم و باری گران به دوش

در حیرتم که شهره به بی‌بند و باری‌ام

 

غلامرضا شکوهی

نویسنده: s*****n ׀ تاریخ: 31 خرداد 1396برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

 

لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد

شعله دیدم سرکشی های توام آمد به یاد

 

سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند

روی و موی مجلس آرای توام آمد به یاد

 

بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم

لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد

 

در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت

با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد

 

پای سروی جویباری زاری از حد برده بود

های های گریه در پای توام آمد به یاد

 

شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی

از تو و دیوانگی های توام آمد به یاد.

 

رهی معیری

 

نویسنده: s*****n ׀ تاریخ: 31 خرداد 1396برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

 

ای آنـــکه مـــرا بــرده ای از یاد ، کجایی ؟

بیــگانه شدی ، دست مریـــزاد ، کجایی ؟

 

در دام تــوأم ، نیست مـــرا راه گـریــــزی

من عاشق ایــن دام و تو صیّاد ، کجایی ؟

 

محبوس شدم گوشه ی ویرانه ی عشقت

آوار غمت بـــر ســــرم افتـــاد ، کجایی ؟

 

آســودگی ام ، زنــدگی ام ، دار و نــدارم

در راه تــو دادم همه بـر بــــاد ، کجایی ؟

 

اینجا چه کنـــم ؟ ازکه بگیـــرم خبرت را ؟

از دست تــو و ناز تـو فریـــاد ، کجایی ؟

 

دانم که مــرا بی خبـــری می کشد آخر

دیــــوانه شــدم خانه ات آباد ، کجایی ؟

 

پریناز جهانگیر

نویسنده: s*****n ׀ تاریخ: 31 خرداد 1396برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

 

هیچکس حاضـر نشد این قصـه را باور کند

جای من باشد ، دو روز از زندگی را سر کند

در مسـیـر بـاد پـایـیـزی شکفـتـم! لاجـرم

میـرسد از راه تا این غـنـچـه را پـرپـر کنـد

تـک درختـی بـودم و هر کاروانـی که رسید

خـستـگـی آورد بـلـکـه در کـنــارم در کـنـد

بـارگــاهـی در مـیـان مـردمـی غـم پــرورم

هرکسی آمـد، فقـط آمد که چشمـی تـر کند

عـشـق لازم بـود، امـا دیـر فـهـمـیـدم هـوا

مـی تـوانـد آتـشـی را بـاز شعـلـه ور کـنـد

می کشـم در آینـه خود را در آغوش خودم

می تواند این هـم آغوشی مـرا بهتـر کنـد؟!

پـیـمــان بـرنــا

نویسنده: s*****n ׀ تاریخ: 31 خرداد 1396برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

 

اشتباه از ما بود

 اشتباه از ما بود که خواب سر چشمه را

در خیال پیاله می دیدیــــم.

دستهامان خالی ..

دلهامان پر ..

گفتگوهامان مثلآ یعنی ما .

کاش می دانستیم هیـــچ پروانه ای

پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد.

حالا مهم نیست که تشنه به رؤیای آب می میریم.

از خانه که می آیی ؛

یک دستمال سفید ،

پاکتی سیگار ،

گزیده شعر فروغ

و تحملی طولانی بیاور  ....

احتمال گریستن ما بسیار است !

 

نویسنده: s*****n ׀ تاریخ: 31 خرداد 1396برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 146 صفحه بعد

CopyRight| 2009 , ssb.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By:
NazTarin.Com